X
تبلیغات
يه خآطره از فَـــــــــــــــــــــــردا
يه خآطره از فَـــــــــــــــــــــــردا
کجا رفتی بدون من که باز دستاتو گم کردم
چه روزگاری داشتم!


روزگاری بود که با یک شاخه گل پژمرده عطر گلستانی را به مشام می کشیدم. 

زمانی بود که از یک شاخه ی شکسته باغی می ساختم پر درخت، پر برگ، پر سایه. 

وقت هایی بود که انگشتانم یک برگ کهنه از نامه ای قدیمی را می فشرد 

و انگار دنیا را در دستم داشتم. 

و چه سبک بود آن دنیا، چه بی وزن، کوچک. و چه دل بزرگی داشتم. 

آنقدر که آن همه دلتنگی، دلشوره، بی قراری و چشم انتظاری را در خود گم می کرد 

و جایشان را به یک دوست داشتن بی اندازه می داد. 

و تمام گلایه هایش را با یک نگاه گرم و یک سلام بعد از ماه ها 

و یک عذر خواهی سرسری فراموش می کرد. 

حالا از آن روزگار روزگاری گذشته. 

حالا که رو در روی آینه ایستاده ام و خیره در دو چشم آشنا به دنبال خودم می گردم. 

دنبال من ساده ای که قلبش همیشه با یک باران از نو متولد می شد 

و می دانم که آن من جایی در گذشته، در گذشته است. 

هی! تقدیر سر شکسته. بیهوده در جستجوی آن بی تابی های قدیم، دلم را زیر و رو نکن. 

آبی که پای علفی هرز به باد رفت دیگر با معجزه ی هیچ بارانی به جوی باز نخواهد گشت.

شنبه 2 فروردین1393 ~ ~ مَـــــــــــهديه
حال این روزای من
خستم خیلی خستم حس درس خوندنم ندارم و ازین که درس نمی خونم حس بدی دارم عذاب وجدان دارم یه جورایی! خیلی تا حالا این حسو تجربه کردم و ازین حس خیلی بیش از حد متنفرم:(



~ Continue ~
شنبه 10 اسفند1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
انبوه سکوت

en1391.jpg

          در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .

         کلامی در فاصله دو نگاه بی آنکه آوایش حریم نازک سکوتمان را بشکند .

         چه صادقانه سخن گفتیم .چه عاشقانه خندیدیم و چه کودکانه اخم از چهره گشوده ایم .

          کدام فریب از میانامان گذشت ؟

          ای کاش لب نمی گشودیم . چگونه گاه سخن سکوت را به هم می ریزد و علاقه را کم می کند .

          در انبوه سکوت ، میان من و تو ، حرفی نبود .

         کلامی در فاصله دو نگاه و تمام موج های من ایستادند تا به تو سلام کنند... 

چهارشنبه 9 بهمن1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
یه کم بزن به در بیخیالی! بیخیال! :ا
آدم بعضی وقتا باید چشماشو به روی خیلی از واقعیت ها ببنده!



~ Continue ~
چهارشنبه 25 دی1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
عادت
دوستت دارم اما ، نه مثل سابق

احساس می کنم دیگر دارم عادت می کنم که تو را دست داشته باشم

ببخش اما دست خودم نیست ، تقصیر توست که آنقدر نیامدی 

تا آن شوق و اشتیاق همیشگی م را از دست دادم...

دارم عادت می کنم به این جای خالی به اینکه کل تابستان را بنشینم گوشه اتاق

و برای زمستانت رویا ببافم . خیالت راحت

کلافم را سر انداختم دارم برای هر دویمان رویاهای قشنگ می بافم

کل تابستان را سرگرمم

دوستت دارم اما، ببخش عادت و عشق کلی با هم تفاوت دارند

و من قول می دهم عادت کنم که عاشقت هم باشم

من عادت کردم منتظرت باشم.اینکه تو کنارم باشی ، همه چیز را به هم می زند

پس از تو می خواهم که زودتر بروی

من عادت کردم که دوستت داشته باشم و تو فرسنگها از من دور باشی

من دست از عادتم بر نمی دارم و تو هم قول بده زودتر از اینجا بروی تا

دوباره همه چیز بشود مثل سابق

تو دور باشی ومن طبق عادت قدیمیم دوستت داشته باشم

پنجشنبه 12 دی1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
پشت پنجره ی باران
پشت پنجره ی باران لحظه ها را نخ می کشم تا فردا بیاید فردا که روز من است 

فردا که روز توست لباس هایم را اتو زده ام تا نگویی شلخته ای 

بازار را گشته ام تا عطر دلخواهت را پیدا کنم همان که روی لاله ی گوشم مینشید تا هوا را حالی دیگر بدهد 

از سر پل گل خریده ام تا گلدان های خانه جای خالی تو را پر کنند تا فردا که خودت بیایی 

خورشید که طلوع کند فردا می شود 

چه فردایی؟....

 برگ ها را زیر پایمان له می کنیم تا فردا صدایی شود از خش خش در گوش های خسته مان 

و می دویم تا انتهای خیابان امید جایی که می رسد به فردایی دیگر 

بیا همین لحظه بیا تو دیروز هم که بیایی برای من فرداست


م.ن: بعضی وختا چقد از این وبلاگ زده می شم،بعضی وختام می شه بهترین دوسمم 

به این حس چی میگن؟

سه شنبه 19 آذر1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
اَفسردِگیــ

        چِــــــــقـد اِمشبـ دِلَـــــــم گِرفتــــِ 

        تازِگیا هَمش دِلَمـــ میـ گیره خیلی. 

        نیدونم چِرا

        واضِح تَر بِــــگَم 

        حالت اَفسردِگی بِمــ دس میده

     +اینــ حالت اَفسردِگیــ رو بیشتَر شَبا دارَمــ 

چهارشنبه 13 آذر1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
چقد زود دیر می شه

این سالای آخر دبیرستان و این دل من که می خواد یه بار دیگه برگرده به سالای اول دبیرستان چقد زود 11سال تحصیلی تمومید و این نیم سالم که رو به پایانه وختی به سالای اول فک می کنم دلم می گیره هعی چقد زود گذشت...

یادتونه من تا چن وقت پیش خانوم وکیل بودم و دوسم داشتم حقوق بخونم اما الان دیگه نظرم عوض شده و حقوق دیگه قدیمی شده:دی .به احتمال زیاد برم دانشگاه فرهنگیان دبیری و بعدشم با ادامه ی تحصیل به استاد دانشگاه ارتقا پیدا کنم نمی دونم شایدم تا لحظه ی کنکور و تا لحظه ی اعلام رتبه ها صدبار نظرم عوض شه اصن همه تو کفن که من بلخره می خوام چه رشته ای بخونم چون ثبات نظر ندارم اصلا 

اصن دوس ندارم یه رشته ای انتخاب کنم و بعدش پشیمون شم مهشید می گه یه وخت دیدیم تو مهندس شدی:دی چون در گذشته های نه چندان دور من به رشته های مهندسی هم علاقه داشتم در عین تنفر از ریاضی:دی

البته یه مدت هم تب روانشناسی بالینی بنده را گرفته بود و با خاله ی گرامی که مشاور هستن و روانشناسی خوانده اند مذاکره ای داشتیم و نتیجه ی مذاکرات 1+5 این شد که از این رشته هم صرفه نظر شود."به دلیل روحیات لطیف اینجانب"  

خلاصه خودم و هیچ کسی نمی داند من در دانشگاه چه رشته ای خواهم خواند   

م.نوشت: یه مدت بود وبم connect نمیشد گفتم نکنه وبم به دلیل بالا بودن حجم کامنتا و بحثا و مسائل سیاسی فیلتر شده:P 

سه شنبه 12 آذر1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
یا امام حسین جونم
امشب شب تاسوعاست و من و مامی تو خونه ایم و هیچ جا نرفتیم بابایی و داداشم رفتن ولی ما نه 

من خیلی دلم گرفته یه بغضی تو گلوم هس که داره خفم می کنه اصلا دلم نمی خواد اینجور شبا تو خونه باشم

ای حسین جان 

همش یه حس و عشق درونی هس که آدم و به طور غیر ارادی به سمت هیئتای عزاداری آقا امام حسین می کشونه و من الآن این حس و دارم و از این که نرفتم خیلی ناراحتم باز خوبه میام اینجا اینا رو می نویسم و خالی می شم

حس درس خوندنم ندارم تو این شبا که بگم خوب حداقل درس خوندم 

ولی فردا شب حتما می رم و خودمو خالی میکنم دلم خیلی گرفته چشام داغه اشک تو چشام جمع شده ولی نمی خوام مامی بفهمه و نارت بشه و اونم دلش بگیره و هی بپرسه چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ بعدش می گه گریه نکن منم دلم می گیره

 +چه اتفاقی افتاده بین تو و مردم؟ 

که دارن اینجوری با تو عشق و برپا می کنن؟

...

هر سال محرم یه حال و هوایی داره که من خیلی این حال و هواشو دوست دارم 

  

سه شنبه 21 آبان1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه
نی نی :))
ساعت 2 تا 4 ملاقات بود

با مامی رفتیم بیمارستان اتاق 21 وختی رفتیم تو اتاق همه بودن : بابای نی نی که خوب بابای نی نی دیگه می خواس نباشه، خاله های نی نی که یکیشون مامی خودمه،مامی جون نی نی،اون یکی مامی جون نی نی،زن عمو ها و عمه های نی نی و من که دخمل خاله نی نی ام. خلاصه غلغله بود همه دور نی نی جمع شده بودن و هر یکی یه چیزی می گف همه به هم تبریک می گفتن به خصوص به من چون تا حالا دختر خاله نداشتم  ♂♥♀قالب های عاشـ . ـقونه جوجو و شوشو♂♥♀ بابای نی نی که فیلم و عکس می گرفت 

یه گل خیلی بزرگم کنار تخت نی نی و مامی نی نی بود که رو کارتش نوشته بود "تقدیم به همسر عزیزم" فک کنم بابای نی نی اونو خریده بود شما چی فک می کنین؟

روی میز تختم یه عالمه شیرینی و شکلات بود اما من دیگه اینقد محو نی نی بودم که هیچی نخوردم

نی نی از اول تا آخر خواب بود اصلا چشماشو باز نکرد تا ببینیم چشماش چه رنگیه سبز؟ آبی؟ عسلی؟ قرمزه؟ قهوه ای؟ ...؟  ♂♥♀قالب های عاشـ . ـقونه جوجو و شوشو♂♥♀



اینقده سفیده،دست و پاهاش سفیده مثل برف کوچولو مثل عروسک موهاش مشکی مشکی دستاشو مشت کرده بود الهی بگردم همش دلم می خواس بغلش کنم  18400000

الان که دارم اینا رو می نویسم یادم میاد همش دلم ضعف میره براش عزیزم نی نی 

کی بشه تو بغلم بگیرمش کاش زودتر نی نی و مامی نی نی بیان خونشون حتما نی نی هم دوس داره اتاق سفید صورتیشو ببینه الهی فداش بشم

چقده این نوزادا شیرینن  Baby

فرشته ی آسمونی زمینی شدنت مبارک 03300000 1392/8/14

اینم کیک تفلد نی نی 

 68

  

سه شنبه 14 آبان1392 ~ ~ مَـــــــــــهديه

دانلود آهنگ جدید

کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

آپلود عكس